30 اردیبهشت 1403
فریادها و جیغهای الله اکبری و دور اتاق چرخیدن…. دندونم دندونم…. بابا فسقلی دندونت سالمه، چته…. نه بریم دکتر… آمپول… دندون… خمیردندون گذاشتم… مامانم دوان دوان یا حضرت عباس بچه رو کشتید چه کارش کردید… قسم… بیشتر »
نظر دهید »
29 اردیبهشت 1403
صدای سوزه باد بیداد میکرد، گرما و داغی بدنم اوج گرفته… باید فروکش بشه و الا این فشار خون بالا رفته باد را طوفان میکند… پنجره را باز میکنم… حرکت بیمهابای طناب بسته شده با پنجره کوچه آزارم میدهد…. بدتر صدای نخراشیده چادر… بیشتر »
25 اردیبهشت 1403
پله ها را آهسته و قدم به قدم بالا میرفتم… اعتقاد خاصی داشت حتما کادوی تولدم را به قمری بخرد، میگفت هر کسی دهه کرامت بدنیا نمیاد هر کسی وسط ولادت بی بی خانوم و شاه ایران اونم دقیقا روز شاهچراغ…. دلم پرکشید به خاطرهای که هر سال تعریف… بیشتر »
23 اردیبهشت 1403
ته ذوق فقط اونجا که… روز دختر برای مامانم کادو گرفتم… کلی ذوق کرد و گفت باباتون هر سال روز دختر برام شیرینی میگرفت چون بابام بهش گفته بود دخترای من همیشه دختر منن، نبینم یه روزی بهشون بگید بالا چشتون ابرو هست اینا منو بهشت واجب کردن….… بیشتر »
20 اردیبهشت 1403
سه شنبه پست شدند…. ذوقم به ذوق دختربچهها و دختران قدیم که هدیهشون میشه و دستان هنرمندی هست که با دستانش هنرآفرینی میکند؛ دستانی هنرمند با عشق اماده کنند…. استرس اینکه شاید تا شنبه بدستم نرسد باعث شد رگ کمرم بگیرد… بعد از آزمایشگاه… بیشتر »
19 اردیبهشت 1403
مامان یک دخترک بودن خیلی سخته…. مخصوصا اگه خودت کم حرف باشی و دخترت کاملا یه دخترک و پرچونه… یک ربع زمان گرفتم ۲۷ بار گفت مامان، مامی…. خیلی سختهها… سختتر اونجاست که یهو میره روی فاز انگلیسی…. بیشتر »
19 اردیبهشت 1403
خنکای صبح، صورتم را نوازش میکرد، به سمتش حرکت کردم، خودش قدمهایم را تندتر کرد، بوق زدن چند تاکسی سکوت خیابان را شکست، کنسرت گنجشکها را مختل میکرد، باید از دستشان رها میشدم به پیادهرو رفتم تا شاید بوقها خاموش شوند…. پیرزن قد خمیدهای با دو… بیشتر »
17 اردیبهشت 1403
بعضی هدیهها یه جوری به دلت میشینه که حتما باید ثبت بشه…. یه خرس آبدار کوچولو قشنگ…. اصلا بدجور به دلم نشسته… از ترس دخترک نمیتونم به کلیدهام وصل کنم… عکسشو گرفتم جلوی چشم باشه… چون هر چی توی خونه بیاد… دخترک میگه… بیشتر »
16 اردیبهشت 1403
ایلان ماسک گفته کسانی پرچم امریکا را پایین میاورند و پرچم کشور دیگری بالا میبرند باید یک سفر یک طرفه اما اجباری به کشوری که پرچمش را بالا بردند، داشته باشند…. کمی فکر کن… جمله آشنا نیست!!!! آره چند وقت پیش بود توی ایران بعضیها حنجره پاره… بیشتر »
16 اردیبهشت 1403
دو مرغ عشق دوران نوجوانی پس از کش و قوسهای فراوان بالاخره بهم رسیده بودند و الان ده تا پانزده سال از آن لحظه معراجی میگذرد و از قضای روزگار سه سالی هست که همسایه کوچه مادری من شدند و از قضای بخت و اقبال، یکسال هست دیوار به دیوار ما شدند… طبق… بیشتر »
13 اردیبهشت 1403
پیامک اول قبل از عید، برگزیده گرامی اطلاعات… ارسال کنید پیامک دوم بعد از عید، برگزیده گرامی عکس ارسال کنید پیامک سوم… برگزیده گرامی دعوتید جهت تقدیر به اختتامیه پیامک چهارم … همان قبلی پیامک پنجم…. یاداوری همان قبلی پس از… بیشتر »
11 اردیبهشت 1403
صبح ساعت ۷ دست در دست مامان راهی مدرسه شدم ولی گفتن دخترونه نوبتش ظهر هست ساعت ۱۲. ولی… ظهر که رفتیم گفتن ساعت ۱۰ بوده و تقسیم کلاسها شدن، همه التماس میکردن کلاس خانم … دخترمون نباشه، منم مبهوت بچههایی که گریه میکردن برام تعجب داشت خوب… بیشتر »
10 اردیبهشت 1403
سر خاک باباجونه و ننه خانوم نشسته بودم، یک پیرمرد و پیرزن داشتند رد میشدند پیرمرد به پیرزن گفت همش تخصیر توئه من شکم آوردم، صددفعه گفتم اینقه شفته به خیک من نبند… یکدفعه پوقی زدم زیر خنده، پدر دخترک گفت خجالت بکش مردم سر خاک امواتشان گریه میکنن… بیشتر »
08 اردیبهشت 1403
مامان دیشب بهم گفت: بهم گفته یکم آبهویج بخور، هر چی تلاش کردم زبونم نچرخید به کسی بگم بخره، حالا هر کدوم یه جور ادا میان، اون همه قم پر میکنه، اون میگه کلاست رفته بالا…. توی دلم میگم خوب بجای پیشنهاد، براش میخریدی آدم حسابی…. بعد از کلی… بیشتر »
05 اردیبهشت 1403
بعد از نماز عشاء وقتی با روح و ویران خط خطی پیشنهاد بیرون رفتن دادم، از طرف پدر دخترک پذیرفته شد اما دخترک فرمودن no منکه نگفتم برم، من نمیآیم. با کلی دعوا بالاخره رضایت دادند، ماشین به سمت جمکران پیچید، جلوی موکب اتباع افغانی ایستادم با هزار ترس و… بیشتر »
03 اردیبهشت 1403
تعریف از خود نباشد حلواهای عربی ام بیحرف و حدیث هست. یک لیوان شکر، دو لیوان آب، دو هل و چند پر زعفران در کاسه ریخته شد، هلها از گرم شدن متنفر بودند هی خود را باد میکردند و از اینور به اونور میپریدند، زعفرانها حرص میخوردند و رنگ پس میدادند ولی نم… بیشتر »
02 اردیبهشت 1403
تا ساعت ۳.۳۰ بامداد بیدار بودن و صبح ساعت ۴.۳۰ بیدار شدن و روز بیداری و از خستگی بدنم بیحس شدن، و فکر همیشگی نکنه دارم ام اس هم میگیرم، شل از کمر به پایین و سنگین شدن سر مزید بر فکر شد… به هر بدبختی بود و ترس از آمپول و دکتر، دخترک رو زیر پتو… بیشتر »
02 اردیبهشت 1403
دلتنگ باغ و حاجی بابا شدم، چادر سیاهم بر سر موهای سپید شدهی در فراق پدر انداختم و به یاد دورانی که دست در دست پدر به باغ میرفتم، دست دخترک را محکم گرفتم و بیتوجه به حرفهای پدرش که با ماشین برویم، به قول پدرم راه گز کردم. این مسیر، مسیر خاطراتم بود.… بیشتر »
01 اردیبهشت 1403
پس از نه ماه التماس به جناب پدر برای آوردن کارتن و جمع کردن بازار شامی که در اتاق خواب فراهم شده بود و عدم پاسخگویی، از فرصت شیفت بودن جناب استفاده کردم و خودم دست به کار شدم. پارکینگ اول از همه تمیز شد و یک اتاق خوشگل ازش درآمد، تمام وسایل داخل کابینت… بیشتر »