هر چند خواهر زینبگونه گفته بود هر ساعتی رسیدید بیایید منزل مادر اما قبل از رفتن به منزلی قدیم در مشهد در کوچههای قدیم، به حرم رفتیم… بر سر مزاری کوچک… مادرم گفت حاجی فردا شب مهمان داری چه مهمانی… چشمت روشن… دخترک دوباره گفت مامان مامان رئیسی رو باترفلای برد… گفتم اره رئیسی رو پروانهها بردن… صحن انقلاب دلتنگیهایم اشک شدن سیل شدن دلم را بردن سال ۹۶…. وارد حیاط شدیم گلدانهای کوچک با برگهای بنفش کنج دیوار جاخوش کرده بودند… یاد گلدانی افتادم که چند سال پیش کادوی ازدواجم افتادم. هنوز برگهای بنفش در خانهام چشمنوازی میکنند…. نمیدانم چرا ولی دلم میخواهد با مشت به همهشان آب بدهم در حال و هوای خودم کنار باغچه مینشینم… وقتی وارد میشوم صدای سلامم را نمیشنود سر به زیر به گوشه اتاق میروم… با مادرم مشغول هست… دختر حاجی دیدی ابراهیم رفت… دیدی ابراهیم رفت…. دیدی ابراهیم رفت… مثل نوار ضبط شدهای دائم جمله تکرار میشود… بغضم دوباره ترکید … چشمانش به سمتم چرخید ریحانه هست… باورش برایم سخت است مادران مردان بزرگ قوی هستند شک داشتم کسی را بشناسد ولی او قوی هست… دوباره برگشت سر حرف اولش، دیدی ابراهیم رفت..
#به_قلم_خودم
پ.ن: انتشار با عنوان وبلاگ
خواستند تو را خوار کنند ولی چنانی قدر و منزلتی پیدا کردی که آمدند برای تعظیم جسمت چرا که روح بزرگمنشیات در همه تاثیر گذاشت… تو را خواستند به زمین زنند ولی آسمان تو را در آغوش گرفت و وقت رفتن پا بر زمینشان نگذاشتی… خواستند تو را محو کنند ولی بیشتر به چشم آمدی….
مادربزرگم همیشه میگفت آسمان برای رفتن مظلوم و آدمهای مومن و خوب گریه میکند، الان باور کردم… این چند روز به چشم دیدم چگونه در ساعت رفتن تو آسمان چادر سیاه بر صورت کشید و گریههای بیامان کرد… چه رازی هست در اینکه چند روز هست آسمان ساعت ۱۵ سیاه میشود و چند ساعتی گریه میکند… نمیدانم ولی حس میکنم تا اذان مغرب نفس میکشیدی و دعا میکردی برای مردمت برای محرومین برای آن کودک برای آن پیرمردی که حتی استاندار هم ندیده بود برای پیرزن روستا دورافتاده… راستی خوش بحال دخترکی در سفر آخرت به قم تو را در آغوش گرفت و این آرزو به دلش نماند… آسمان با گریههاش به ما فهماند تو نماز آخر هم در مغرب خواندی و رفتی…. راستی چرا خواستی در سوم خرداد به خانه ابدیت بروی؟ باید بگوییم ممد نبودی ببینی نه نه قاسم نبودی ببینی ابراهیم آزاد گشته ….
ده دوازده روز پیش، تماسهای مختلف و پیامهای مختلف از امور بانوان قم، استانداری، جامعه الزهرا که مدارک و رزومه تحویل دهم تا شاید اگر شرایط مهیا شد و رئیس جمهور قبول کرد مراسم تجلیل از بانوان نخبه قم….
دیشب لوحها را جلویم چیدم و همه را روزنامهپیچ کردم… گفت: ریحانه حالت بد نیست؟ فشارت نیفته؟ از دیروز عصر چیزی نخوردی؟ چرا اینا رو روزنامهپیچ میکنید…
بغضم برای هزارمین ترکید … دقیقا مثل وقتی که پدرم رفت و هنوزم بغضم میترکد… گفتم: قرار بود از من تجلیل کند! چرا نشد! چرا یادگار بیشتری از او برایم نماند!! چرا حسرت این آخری بدجور دلم را ریش میکند…
یاد اولین تقدیر در حرم امام رضا علیه السلام افتادم… وقتی در کسوت دختران برتر خادم حرم امام دعوت شدم… چه سالی بود!!! ۹۶ بله سال ۹۶…. ساعت ۵.۳۰ عصر اذان بود… باران شدید بود… باید ۴ آنجا بودیم… کف حیاط حرم میدویدم تا دیر نرسم… شاید به ۵۰ نفر میرسیدیم… لبخندش خوب یادم هست… سخنرانی کرد… تبریک و تعظیم کرد… گفت موظفم قدر شما را … شما همه دختران من هستید…. نماز جماعت … با چادرهای خیس چه نمازی شد… نمازی به یاد ماندنی… قابی از صلوات رضوی با نبات و عطر حرم و جانماز و مهر رضوی و یک فیش غذا…
فیش غذا همان بدو خروج، قسمت اشکهای مادری جوان شد که کودکم مریض هست… التماس کرد بگیر و نصف غذایت برای تبرک به من بده… وقتی فیش را بهش دادم بال درآورد…
عطر حرم برای مادرم شد…
نباتی که هنوز هست…
مهر و گلهای حرم شدن که ضامن پدرم…
قابش را طاقت ندارم، از دیوار کندهام و روزنامهپیچ کردم…
اشک بیاجازه میآید…
به برچسب عکس حک شده حاج قاسم به شیشه اتاق نگاه میکنم، میخندد و سراغ یارش را میگیرد… من طاقت ندارم تو را هم برچسب حک شده، کنم…
از حاج قاسم فقط عکس و تصویر دیده بودم ولی تو را… من تو را باز در قامت ایستاده میخواهم ببینم…
قرار بود و قرارهایی داشتیم… قرارت یادت بماند…
چقدر حرف شنیدیم که رئیسی چه کرد… چقدر صبر کردیم… چقدر سکوت کردیم… چقدر در جمع دوستان لبخند زدیم… چقدر دفاع کردیم و متهم به جیرهخوار شدیم… شهادت گوارای وجودت… تمام حرفهایی که شنیدیم نوش جانمان… ولی رسمش نبود این رفتن….
جمله اخری که قبل از رفتن به اردوی جهادی امسال شنیدیم یادم نمیرود… وقتی به شوخی بهت گفتن سید چه زود سفید کردی!!! خندیدی و گفتی ان شاءالله بهم بگید روسفید شدی!!!
اره سید روسفید شدی…. گوارای وجودت….
زینب قلبمان را آرام کن ما صبوری مثل تو بلد نیستیم…من حرم لازمم، هیچی منو آروم نمیکنه جز ثامنالحجج… جز بوسیدن دست مادر سید… جز آغوش خواهر مظلوم سید… و مسیر مرا میکشد… اینبار مسیر رسیدن را کوتاه کن و بجایش برگشت را طولانی کن…
کاش با تو خاطره نداشتم… آنکه خاطره ندارد راحتتر هست… مرور خاطرات، قلبم را مثل جسم سوختهی تو کرده است…
خاک هم یاد تو را سرد نمیکند… همانطور که یاد پدرم…
فریادها و جیغهای الله اکبری و دور اتاق چرخیدن….
دندونم دندونم….
بابا فسقلی دندونت سالمه، چته….
نه بریم دکتر…
آمپول… دندون…
خمیردندون گذاشتم…
مامانم دوان دوان یا حضرت عباس بچه رو کشتید چه کارش کردید…
قسم آیه و پیغمبر ما کاری نکردیم…
ولی سوت قطار بلندتر شد…
در بغل رفتیم خونه مامان جون…
نمک… آبلیمو … ولی فایده نداره…
یک لحظه مثل برق گرفتهها…
فهمیدم فهمیدم…
تیکه پفیلا بین دندونش گیر کرده…
نخ دندون بدست شدم و به هر زحمتی بود، تکه گیر کرده پفیلا رو خارج کردم…
و پایان یک پایان شب…
چه بسیار رنجهای کوچکی که چون کوچکن وازشون انتظار درد نداریم بیشتر دردمون میاد مثل بریدن با کاغذ و…. مواظب گناههای کوچک باشیم که مثل یه تیکه کوچک یک پفیلا نشوند
صدای سوزه باد بیداد میکرد، گرما و داغی بدنم اوج گرفته… باید فروکش بشه و الا این فشار خون بالا رفته باد را طوفان میکند… پنجره را باز میکنم… حرکت بیمهابای طناب بسته شده با پنجره کوچه آزارم میدهد….
بدتر صدای نخراشیده چادر برزنتی نصب شده در کوچه و متصل به طنابها در کوچه…
دوباره فریاد وجودم بالا میرود به چه حقی بدون اجازه طنابها را به پنجره بسته است…
مگر ما آدم نیستیم که اجازه نگرفته است…
پنجره بعدی را باز میکند و باز همان صحنه مستهجن…
بیاختیاری مغز و دستها به سراغم میآید و چاقو بدست میشوم…
اگر او بدون اجازه بسته است من حق دارم این ریشه نابجا را قطع کنم باید این ریشه بریده شود…
روسری به سر، روی مبل آویزان پنجره میشوم…
ناگهان دستم را میگیرد… ریحانه چقدر داغی ….
داری مثل کوره آتش آجرپزی میسوزی… خندم میگیرد شاید تنور نانوایی سنگک….
پایین میآیم….
میخنده و میگوید … میدونم میخوای بگی بیحاصلی عمر… شبابی رفت و هیچ نماند….
سکوت میکنم…
این ارث موجی شدن از میراث پدری هست… همیشه پدر نزدیک سوم خرداد موجی میشد و فریاد میزد عباسعلی سرتو بیار پایین… و میلرزید یا حسین عباسعلی رو زدن وسط پیشونیش….
عباسعلی خمپاره زن برادرزنی که با او رفت و بی او برگشت… او اولین و اخرین کسی نبود که با او رفت و با او نیامد…
این موجی شدن چند سالیست مهمانم شده است…. ارثی شیرین و یادگار از بابای موجی… سوم خرداد فتح خرمشهر