05 خرداد 1403
عجیب بیتاب بود… چند شبی بود که تغییر رویه داده بود و زود میخوابید… دوباره دیشب با این همه خستگی مسیر نمیخوابید… یکدفعه گفت بابا آب خنک یچخال بیار برام… دیدم دست زد داخل لیوان و به چشمهایش مالید، گفتم مامان چکار میکنی این… بیشتر »
نظر دهید »
03 خرداد 1403
هر چند خواهر زینبگونه گفته بود هر ساعتی رسیدید بیایید منزل مادر اما قبل از رفتن به منزلی قدیم در مشهد در کوچههای قدیم، به حرم رفتیم… بر سر مزاری کوچک… مادرم گفت حاجی فردا شب مهمان داری چه مهمانی… چشمت روشن… دخترک دوباره گفت… بیشتر »
19 اردیبهشت 1403
مامان یک دخترک بودن خیلی سخته…. مخصوصا اگه خودت کم حرف باشی و دخترت کاملا یه دخترک و پرچونه… یک ربع زمان گرفتم ۲۷ بار گفت مامان، مامی…. خیلی سختهها… سختتر اونجاست که یهو میره روی فاز انگلیسی…. بیشتر »
16 اردیبهشت 1403
ایلان ماسک گفته کسانی پرچم امریکا را پایین میاورند و پرچم کشور دیگری بالا میبرند باید یک سفر یک طرفه اما اجباری به کشوری که پرچمش را بالا بردند، داشته باشند…. کمی فکر کن… جمله آشنا نیست!!!! آره چند وقت پیش بود توی ایران بعضیها حنجره پاره… بیشتر »
27 اسفند 1402
بار اول نبود این کارش. دوباره برای رفت و آمد در خانه را باز کردم و میخ شد تا ته خانه را نگاه کرد، هر چند من دیگه آبدیده شده بود هم در زیرزمین را میبندم هم در اتاق بالا را که فقط مستفیض از راه پلهها و ورودی در بشود. چند روز پیش خیلی خسته بودم، گفتم… بیشتر »