به زید بن صوحان گفتند:
از علی رو برگردان!
گفت:
میخواهید موج را از فرات جدا کنید…؟!
من بدون علی هیچم…
خواستم بایستم روبرویش، خندید و گفت ایستاده و این همه کار مگر میشود. خندیدم و گفتم به رخم نکش چروکهایی را که در چرخه زمان قد علم کردند.
به اولین چروک نگاه می کنم و دستی به صورتم میکشم….
استکانهای بلور رو از کمد درآوردم و توی وایکتس قلشون دادم ….
بعد از چند دقیقه دستکشها رو با اسکاچ شروع کردم به سابیدن ….
با خودم فکر میکردم وسایل شیشه ایی و شکستنی چقدر بیجنبه هستن و زود غباری که روشون میشینه رو نشون میدن!….
وسط شستن استکانها بودم که به ذهنم اومد ،
میگن دل آدمها هم مثل شیشه
نازک ، شکستنی ، روشن و شفافِ …
شیشه ایی ها و شکستنی ها خیلی زود به خودشون غبار میگیرن …
شیشه ایی ها و شکستنی ها مرتب نیاز به برق انداختن دارن …
مرتب یه شوینده ایی یه شیشه پاک کنی لازم دارن که تمییزشون کنه و جلاشون بندازه …
ذهنم رفت در این روایت پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم:
قران تلاوت کنید تا این دل، غبارش، جِرمش و زنگارش برطرف بشه.
قرآن همون برّاق کنندهی دلِ!
نارنگی سبز رنگ که فریاد میزد ترشترین طعم را خواهد داشت، پوست میکندم، بویش تمام خانه را پر کرد، مامان صدایش بلند شد کسی که فشارش ۷ روی ۵ هست این نارنگی را میخورد، گوشهایم نشنید و فقط خندیدم من زن روزهای سختم…
داشتم مثل هر روز صبح کیف به پشت به مدرسه میرفتم و مسیر هر روزه که باید از جلوی نیروی انتظامی رد شوم و مهربانیهای لباس سبزها و خط اتو لباسهایشان. نارنگی به دست بخاطر تاکید مامان که نارنگی نبر بو داره در مدرسه نخوری کسی دلش بخواهد، باعث شد در مسیر نارنگی را پوست کنم تا بخورم و لی لی زنان، سلام نظامی دادم، یک پر نارنگی به سمت سرهنگی که آن زمان از نشانها سردرنمیآوردم، گرفتم. اول امتناع و بعد گرفت و یکدفعه چشمهایش بسته شد و گفت دختر این چیه چقدر ترش هست… خندیدم گفتم خوشمزه هست و شکلاتی از جیبش درآورد لبخندی زد و گفت فشارت میفتد… آن زمان نمیدانستم فشار کجا و چیه!
نمکدان را که روی نارنگی خالی کردم تا ترشی و شوری التیام شود، بشقاب از جلویم رفت و گفته شد حتما باید بمیری تا خیالت راحت شود…
من ماندم و کودکی و راحتی خوردن یک نارنگی ترش…
تا وقتی صحت و سلامتیم قدر بدانیم …
و در دلم زمزمه کردم:
مولی امیرالمؤمنین علیهالسلام: اَلصِّحةُ لایَعرِفُ قَدرَها الاّ المَرضی
اوج حقارت و ترس در لحظهای بود که سگ هار در حال دویدن از ترس بود برای رسیدن به پناهگاه؛ بله همان لحظه که غیورمردان حیدرگویان بودند…
اما مردان خدا، در راه خدا از شهادت ترسی ندارند و تنها به آغوش خدا پناهنده میشوند …
این است تفاوت شیعیان حیدر خیبرشکن با یهودیان در پشت درب خیبر….